سه هزار
Advertisement
جدیدترین مطالب
Article Image
فصلنامه «گام سوم» شماره ۱

در این شماره، مقالات متنوعی در موضوعات اقتصاد، آینده مشاغل، آینده‌پژوهی، خانواده، تغییرات اقلیمی و سیاست به همراه بخش‌ها نوشتار، شرح مفصل، گفت‌وگو و پرونده‌ای با عنوان «شک عمیق» چاپ شده است.

Article Image
کاهش هدررفت غذا با اپلیکیشن موبایلی

اگرچه این اپلیکیشن غذای باقی‌مانده‌ی رستوران‌ها را ارزان در اختیار کاربران قرار می‌دهد، اما همچنان ابهاماتی درباره‌ی میزان واقعی کاهش هدررفت و استفاده‌ی تجاری برخی کسب‌وکارها از این سیستم وجود دارد.

Article Image
معلمان باید پتانسیل ChatGPT را بررسی کنند

بسیاری از دانش‌آموزان اکنون از چت‌بات‌های هوش مصنوعی برای انجام تکالیف خود استفاده می‌کنند. معلمان باید نحوه گنجاندن این ابزارها در فرآیند تدریس و یادگیری را مطالعه کنند و در عین حال، خطرات آن را به حداقل برسانند.

Article Image
چالش نوظهور عصر دیجیتال؛ اینترنت پیر، کاربران مرده!

روزی می‌رسید که تعداد کاربران مرده‌ی اینترنت از کاربران زنده‌ی آن بیشتر خواهد شد و نکته اینجاست که مردگان روی هیچ آگهی کلیک نمی‌کنند، اما همچنان به فضای سرور نیاز دارند! هر تصمیمی که در این زمینه گرفته شود، بر اساس سودآوری برای شرکت‌های بزرگ فناوری خواهد بود.

...

نویسنده: آلدریک چن        مترجم: نیوشا امیدی        ۴ فروردین ۱۴۰۴

چالش‌های مدیریت تیم کاری با اعضایی از نسل Z

رهبری موفق تنها به ارائه عالی بستگی ندارد؛ حمایت تیمی و مسئولیت‌پذیری نیز مهم است. در بحبوحه آماده‌سازی برای جلسه‌ای مهم، مخالفت یکی از اعضای تیم می‌تواند تنش ایجاد کند. شد. آیا انگیزه‌های فردی فراتر از مسئولیت‌های کاری هستند؟


این مطلب نوشته‌ای است از آلدریک چن که در تاریخ ۲۸ مارس ۲۰۲۴ با عنوان
My Gen Z Team Member Says ‘No’ to Me at Work Often. I [Probably] Figured Out Why
در وب‌سایت Medium منتشر شده است.


«نه، انجامش نمی‌دهم»

آه. من واقعاً از مخالفت‌ها متنفرم... مخصوصاً وقتی زمان کم است.

جلسه هیئت‌مدیره برای بعدازظهر برنامه‌ریزی شده است. تیم ما دو روز گذشته را سخت کار کرده تا برای این جلسه آماده شود. همه مدیران ارشد شرکت خواهند کرد. تیم ما در کانون توجه خواهد بود. جلسه دو ساعت دیگر شروع می‌شود. و ما در یک رقابت با زمان هستیم.

«ایزابل، من فقط از تو خواستم که اسلایدهای پاورپوینت را برای اعضای هیئت‌مدیره که به‌صورت حضوری شرکت می‌کنند، چاپ کنی. این کار سختی نیست»

اما جوابی که من شنیدم این بود: «انجامش نمی‌دهم. این یک کار کم‌ارزش است. مرحله بعدی چه خواهد بود؟ می‌خواهی برایت قهوه هم بخرم؟ نه، انجامش نمی‌دهم» من مخالفت او را پذیرفتم و لبخند زدم.

می‌توانی به میزت برگردی

فقط برای اطلاع، من چیزی توهین‌آمیز یا از روی ناراحتی نگفتم. آن‌قدر خسته بودم که حتی چنین کاری نکنم. باید روی ارائه‌ام در جلسه هیئت‌مدیره تمرکز می‌کردم. مدیر ارشد من، آنجل، بارها به من یادآوری کرده بود که باید بهترین عملکردم را ارائه دهم.

«هیئت‌مدیره از درآمد فروش منطقه آسیا-اقیانوسیه در این فصل راضی است و می‌خواهد پیشرفت ما را بهتر درک کند. توجه‌ها روی ما خواهد بود. به تو اعتماد دارم که کار را به‌خوبی انجام دهی. این فرصت ارائه را به تو می‌دهم»
احساس قدردانی عمیقی داشتم. رؤسای خوب سخت پیدا می‌شوند. آنجل اعتبار من را به نام خودش ثبت نمی‌کند. برای من، این بهترین چیزی است که می‌توانم از یک مدیر انتظار داشته باشم. من قبلاً برای رؤسای افتضاحی کار کرده‌ام، می‌دانم.

و من تیمم را جمع کردم تا اسلایدهای ارائه را با هم آماده کنیم. می‌خواستم هرکدام از اعضا کار خود را ارائه دهند تا اعتبار کارشان مستقیماً به نامشان ثبت شود. ما واقعا دو روز گذشته را با تمام توان روی تکمیل پاورپوینت کار کردیم. دورا و الکس اهمیت کار را درک کردند. آنجل وقت گذاشت تا راهنمایی کند. «این لازم نیست. این اسلاید را حذف کن. به‌جای این، این را بگو»

در ابتدا، هرگز تصور نمی‌کردم که ارائه یک گزارش برای مدیران ارشد و هیئت‌مدیره تا این حد به تلاش و دقت نیاز داشته باشد. چشمانم به روی واقعیت باز شد. البته، یادداشت‌های آموزشی نرم و ملایم آنجل را هم از یاد نبردم.

«یادت باشد، اعضای هیئت‌مدیره در اواخر ۵۰ و اوایل ۶۰ سالگی خود هستند. نگاه کردن به متن‌هایی با فونت ۱۴ Arial روی صفحه نمایش برایشان دشوار است. همیشه نسخه چاپی را برای استفاده روی میز آماده کن. و چای داغ هم فراموش نشود. این نشان می‌دهد که به آن‌ها اهمیت می‌دهی»

این نکته را به خوبی به خاطر سپردم. قبلاً هم در یکی از جلسات هیئت‌مدیره به‌عنوان عضو پشتیبان آنجل حضور داشتم و می‌دانستم که منظورش چیست. حرف‌هایش منطقی بود. اما وقتی ایزابل در برابر درخواست من مقاومت کرد، سعی کردم برایش توضیح بدهم. اما انگار حرف‌هایم هیچ معنایی برایش نداشت و مستقیم به سطل زباله ذهنش ریخته شد. او گفت: «چرا باید این کار را انجام دهیم؟ می‌توانیم اندازه فونت را بزرگ‌تر کنیم، کنتراست صفحه نمایش را افزایش دهیم یا پرده‌ها را بکشیم تا صفحه نمایش واضح‌تر شود. کلی راه دیگر هم هست. لازم نیست کاغذ هدر بدهیم»

در این لحظه، تنها دو ساعت به شروع جلسه بزرگ باقی مانده بود. اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت. به سمت دورا رفتم.

«دورا، می‌توانی ۱۵ نسخه چاپ کنی؟ هر صفحه شامل دو اسلاید باشد. اعضای هیئت‌مدیره یادداشت خواهند نوشت، پس یک‌رو چاپ کن، باشه؟»

دورا هیچ مخالفتی نکرد. لپ‌تاپش را برداشت و مستقیماً به سمت چاپگر رفت. تنها سوالی که پرسید این بود: «منگنه کنم یا صحافی؟» چقدر این سؤالش را دوست داشتم! گفتم: «منگنه کن و هر نسخه را در یک پوشه جداگانه بگذار» او اتاق جلسه را ترک کرد تا کار را انجام دهد. الکس جلو آمد و پرسید: «کمکی لازم داری؟» به او گفتم که چای و قهوه آماده کند. پاسخ داد: «باشه.» و رفت. ایزابل همه این‌ها را از عقب اتاق تماشا می‌کرد. ظاهرش بی‌تفاوت به نظر می‌رسید، اما فقط ظاهرش.

من دیگر به او توجه نکردم. مشغول بررسی تنظیمات نمایش اسلایدها، کنترل کلیکر، میکروفون، وضوح ارائه از زوایای مختلف اتاق جلسه و اطمینان از کافی بودن صندلی‌ها برای اعضای هیئت‌مدیره بودم. در یک اتاق مجهز به سیستم تهویه مطبوع، از شدت استرس عرق کرده بودم. ایزابل همان‌طور در انتهای اتاق، تکیه داده به دیوار ایستاده بود. با دیدن بی‌تفاوتی او، به او گفتم که به میز کارش برگردد.

در اتاق جلسه، آتش‌بازی به پا شد.

همه اعضای هیئت مدیره پنج دقیقه قبل از شروع ارائه وارد شدند. آن‌ها مشغول گپ زدن، ورق زدن نسخه‌های چاپی، و نوشیدن چای یا قهوه‌شان بودند. آنجل، مدیر ارشد من، آنجا بود تا با آن‌ها تعامل کند، در حالی که من خودم را آماده می‌کردم.

جلسه دقیقاً سر وقت شروع شد. همه‌چیز عالی پیش رفت. اعضای هیئت مدیره از عملکرد منطقه آسیا-اقیانوسیه (APAC) راضی بودند و از الکس و دورا بابت عملکردشان تقدیر کردند. من خوشحال بودم. اما این خوشحالی دوام نداشت. یکی از اعضای هیئت مدیره به‌طور اتفاقی چایش را روی لباس، نسخه چاپی و میز ریخت. من ارائه‌ام را متوقف کردم. آنجل با دستمال کاغذی به کمکش رفت و دورا شروع به تمیز کردن میز کرد. من همچنان در جلوی اتاق، با کنترل اسلایدها در دستم، ایستاده بودم.

آنجل از ایزابل خواست که از بیرون یک بسته دستمال مرطوب و یک کت بیاورد. ایزابل امتناع کرد. «متأسفم آنجل. نه. دارم به ارائه گوش می‌دهم» چیز جدیدی نبود. انتظارش را داشتم.

اما... یکی از اعضای هیئت مدیره متوجه این اتفاق شد. او برگشت، به ایزابل نگاه کرد و سپس این سؤال را مطرح کرد: «آیا برایت مهم نیست که رئیست از تو کمک خواسته چون خودش مشغول است؟ این درخواست کاملاً منطقی است»

من آهی کشیدم و نگران شدم. از این می‌ترسیدم که اعضای هیئت مدیره چه برداشتی از تیمم خواهند داشت. این برداشت‌ها ماندگارند. ایزابل ناامیدم نکرد. همان‌جا نشست. بی‌حرکت.

عضو هیئت مدیره نگاهش را برگرداند، به من خیره شد و [حدس می‌زنم] منتظر بود تا من چیزی بگویم. من پیشنهاد دادم که خودم بروم. اما او اجازه نداد.

«جوان، وظیفه تو امروز این است که اینجا بایستی و نتایج عملکرد مجموعه‌ات را ارائه دهی. همان‌جا بمان. عملکردت عالی است. اما روی مهارت رهبری‌ات کار کن. تو باید تیمی حمایتی بسازی.» من سر تکان دادم و پذیرفتم.

آنجل که حالا ماجرای چای ریخته‌شده را جمع کرده بود، صاف ایستاد و به من خیره شد. زانوهایم سست شد، انگار که ژله شده باشند.

پایان

کنار آشپزخانه ایستاده بودم و استراحت می‌کردم که جلسه هیئت‌مدیره به پایان رسید. راستش را بخواهید، کاملاً از پا افتاده بودم. دورا و الکس از کنارم گذشتند، سلام کردند و مشغول گفت‌وگو شدند. حال و هوایشان سبک و بی‌دغدغه بود. ناگهان، حرفی که الکس زد توجهم را جلب کرد. «این مازراتی مال کیه؟ اصلاً نمی‌دونستم کسی اینجا با مازراتی میاد» حرف بعدی دورا، هم الکس را شوکه کرد و هم من را. «مال ایزابلِ».

الکس نزدیک بود قهوه‌اش را بریزد. مثل یک ضبط صوت خراب مدام تکرار می‌کرد: «شوخی می‌کنی!» اما ذهن من جای دیگری بود. ممکن است؟ ممکن است که... ایزابل اصلاً به این شغل نیازی نداشته باشد؟ همزمان که قهوه‌ام را می‌نوشیدم، به مازراتی خیره شدم. شاید. و شاید... دلیلش همین باشد؟


درباره نویسنده:
آلدریک چن؛ روایتگر موضوعات مرتبط با کار و زندگی در سایت مدیوم

منبع: Medium

مطالب مرتبط